بررسی کارتون های دوران کودکی شما

پرین

با گروه ایران روشن به حال و هوای کودکی برگردید

 

 

طبیعت گردی و تورهای گروه

جدول کامل برنامه های طبیعت گردی

 

 

با خانمان

 

 

شاید شما سوزانا وگا را نشناسید. اما حتما یکی از معروف­ترین آهنگ­هایش را بی‌این­که خودتان بدانید شنیده­اید: »تامز دینر«. باز هم متوجه نشديد؟ بابا تیتراژ پرین! می دانم که همین الان دارید آهنگش را با دهان ری لود میکنید! تازه تیتراژ پرین یا همان «باخانمان» یک ویژگی خاص دیگر هم داشت: تازه موج جلوه های ویژة کامپیوتری به صدا و سیما رسیده بود و همکاران محترم هم از ذوق و سرخوشی سر از پا نمی شناختند و هر چیزی را که یاد گرفته بودند، از نصف کردن افقی و عمودی کادر که هر نصفش یک تصویر را نشان دهد تا تکه تکه کردن تصویر و پخش کردن و جمع کردنش تا توی هم رفتن تصاویر و آینه بازی و دیگر اقسام ژانگولرها را بی توجه به اصول بدیهی زیبایی شناسی با تولید انبوه روی این تیتراژ آزمایش کرده بودند.

باخانمان یک انیمیشن ژاپنی بود که بر اساس رمان هکتور مالو با همین عنوان ساخته شد. کسی هم آخرش نفهمید چرا با وجود آواره و سرگشته بودن شخصیت اول قصه و بی‌خانمان بودنش مالو این اسم را انتخاب کرد.

پرین تقریبا با همة انیمیشن های قبلی ژاپنی فرق می کرد. او اولین نوجوانی بود که به دنبال مادرش نمی گشت. چرا که خودش با چشمان خودش درگذشت آن عزیز از دست رفته را دید و با دست های کوچکش پیکر مطهر آن عکاس هندی تبار ساری به دوش را که هرگز در سوگ شوهر، سیاه از تن به در نکرد، به خاک سپرد.

آدم های خوب کارتون ها معمولا خیلی روی اعصاب تماشاچی رژه می روند. مثل دختر مهربون یا ممول یا خانوم کوچولو (در پسر شجاع) یا پروانه (در چوبین). اما پرین با وجودی که خیلی دختر خوبی بود و مدام آدم های بدجنسی مثل آقایان تاروئل و تئودور و نیز خواهر و خواهرزادة نمک به حرام آقای ویلفران بزرگ سعی در زدن زیرآبش را داشتند تا از محبوبیت‌اش نزد پدربزرگ مایه دار دانه درشتش (که آن موقع نمی دانست پرین با اسم تقلبی اورالی نوه اش است) بکاهند و اگر دست خدا و طینت پاک پرین نبود، او از هیچ‌کدام این توطئه ها جان سالم به در نمی برد، اما روی اعصاب نبود. لااقل چندان روی اعصاب نبود.

علت این امر را می توان در خاستگاه اجتماعی پرین جست‌و‌جو کرد. چرا که او به عنوان فردی از طبقة محروم و زحمتکش مردم که مدارج ترقی را تا رسیدن به مقام منشی مخصوص آقای رئیس پله‌پله طی کرد، قربانی بی‌گناه یک ازدواج نفرین شده بود. وصلت نامیمونی بین دو طبقه از بالاترین و پایین ترین دهک های جامعه (البته اگر این قصه را صدا و سیمای وطنی برای رفع مشکلات ممیزی به خوردمان نداده باشد!) به همین خاطر بود که گرچه او هم گه‌گداری روح لطیفش عود می کرد و با پاریکال و بارون، سگ و الاغ محبوبش سراغ بوی سیب و نفس حبیب را می گرفت، اما در مجموع از محبوبیت لازم بین تماشاچیان به‌خصوص خواهران (و البته مادران) عزیز برخوردار بود و هر چه آقای ویلفران در روند جست وجوی فرزند مرحومش ادموند جلوتر می‌رفت و به کشف هویت واقعی پرین نزدیک تر می شد، نفس‌های بینندگان هم بیش از پیش در سینه محبوس می گردید. تا آن جا که یکی از آشنایان ما که مدیر مدرسة راهنمایی و البته از طرفداران پر و پاقرص باخانمان بود، یک بار ضمن اجابت درخواست بچه های مدرسه از معلم ها خواهش کرد تا تکلیف روز شنبة آن ها را کمی سبک تر کنند تا بتوانند با خیال راحت به تعقیب سرنوشت پرین بنشینند! و چهره های غوطه ور در اشکی که اندوه پرین و آقای ویلفران را از شنیدن خبر ناگوار مرگ ادموند نظاره می کردند یا از شادی به هم رسیدن نوه و پدربزرگی چنین برازنده یا بینا شدن رئیس کارخانه در عنفوان پیری مغروق و محظوظ شادی بودند، به عنوان نقطة عطف سریال ماحصل چنین تصمیمی بود